باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

عید قربان 93

امسال عید قربان چون اولین عید بعد از رفتن بابایی بود رفتیم شمال تا مامانی اینا تنها نباشن  بابا و عمو هم یه گوسفند گرفتن و برسم عید قربان قربانی کردن گوسفند بیچاره نوه ها بر سر خوان نعمت خانه ی مادر بزرگ اینم کامیون سواری با کامیون امیرعلی       ...
27 مهر 1393

پسرک 7 ماه و اندی

هومان جان هم حسابی شیطون شده دو هفته ای میشه نه از چهار دست و پا رفتن فقط رو دست و پاهاش بلند میشه و عقب عقب میره ولی با همه ی این حرفها اگه بخواد خودشو به چیزی برسونه هر طوری باشه انجامش میدهکه 7 ماهش تموم شده ولی نه از دندون خبری هست این عکس حدودا دو ماه پیششه    ...
27 مهر 1393

پیش دبستانی

دخترم امسال پیش یک رفته و حسابی خانم شده امیدوارم به لطف خدا سالهای  تحصیلی خوب و پر باری در انتظارش باشه و اینم اولین روپوشی که باران خانم پوشیده ...
27 مهر 1393

عکسهای جا مانده از طزرجان

تاب بازی که عمده مشغولیت اون دو روز باران بود هوای خنک و مطبوع طزرجان باعث شده بود خواب به شازده بچسبه و همش در لالا بسر میبرد آنا و نوه ها در حیاط خونه روستایی بقیه عکسها را در ادامه مشاهده فرمائید فیگورهای بارانی در نبود پشه بند بچه رو از شر مگسها اینجوری محافظت میکنند گواه خنکی هوا گشت و گذار و پیاده روی در کوچه پس کوچه های طزرجان طبیعتی که کم فروشی نمیکند هم زیباست هم جزئی از یک دیوار قطور ...
25 شهريور 1393

عکسهای سه دوره پندر رفتن ما

این عکسها فکر کنم مربوط به اواخر بهار یا اوایل تابستونه پسرک سه یا چهار ماهه ام برای مشاهده بقیه عکسها به ادامه مطلب مراجعه شود   طبیعت زیبای دره جنیان جمعه پیش که رفتیم خبری از آب نبود پسرک در آغوش مادربزرگ بار دوم امسال یک روز قبل ماه رمضان به دعوت دوستم رفتیم پندر (باران و آزیتا) بار آخر جمعه گذشته با مهمونامون رفتیم مادربزرگ و نوه ها باران در کنار بوته یا درخت  زرشک هومان که چند وقتیه نصفه نیمه میشینه       ...
25 شهريور 1393

نوشته شده در 31 تیر 93

از یک بعد از ظهر حدودا چند هفته پیش شروع شد دور هم نشسته بودیم و تلویزیون تماشا میکردیم که یکی از کانالها فیلم مومیایی3  ساخته محمدرضا هنرمند رو پخش میکرد فیلم کلا معنی و مفهوم خاصی نداره طنز کلامی جالبی داره که ما هم برای تجدید خاطره میدیدیم یه مومیایی الکی هم توی فیلم بود که اصلا فکر نمیکردم باران رو بترسونه ولی اون شب باران توی اتاقش اصلا حاضر نبود بخوابه رفته بود زیر لحاف و همش میگفت بابا بیاد حتی با وجود منم آروم نمیشد خودشو گوله کرده بود و از زیر لحاف در نمیومد تا اینکه پدرش اومد و باران از زیر لحاف اومد بیرون وقتی هم که ازش پرسیدم میگفت بابا قوییه بخاطر همین دیگه نمی ترسم وقتی بابا باشه اون شب همه رفتیم تو هال دشک ...
19 شهريور 1393

بازگشت همه به سوی اوست

حدودا دو ماه پیش تنها پدر بزرگ بچه ها بطور کاملا ناگهانی از پیش ما رفت و به سوی خدا بازگشت هیچ حرفی برای گفتن ندارم جز عالمی اندوه و حسرت با باران تابستان پارسال با هومان عید امسال رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل           از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل ...
12 شهريور 1393

پروانه بنفش و زنبور زرد کوچولو

یکی بود یکی نبود تو ی یه روز قشنگ که آسمون آبی بود یه پروانه بنفش زیبا بود با یه زنبور زرد کوچولو که میخواستن پرواز کنن پروانه برای اینکه سرش نره تو ابرا گردنشو کج کرد و زنبور شیطون هم بالشو چنگ زده بود یه خانم عکاس هم وایسا بود بالا سرشون تا ازشون عکس بگیره که نتیجه اش شد عکسهای زیر این زنبور کوچولو همه ی عکسا رو خنده دار کرده پروانه خانم دیگه عصبانی شده از دست این وروجک خلاصه اینکه بهترین عکس این زنبور کوچولو این شد اینجا هم خانم خوش ذوق عکاس چه بالنی و چه پرنده ای درست کرده نتیجه این که وروجک از تو بالن پرید بیرون ...
17 تير 1393